اخبار و جشنواره ها

سبک فرزند پروری وابسته ساز!

رشد كودك محصول عوامل متعدد و تبادلات پيوسته و پويايي بين ساختار بيولوژيكي، ژنتيك و ويژگي هاي محيطي است و يكي از مهمترين عوامل مؤثر بر رشد رواني و اجتماعي روابط والدين و كودكان مي باشد كه از اهميت زیادی در زندگي كودك در حال رشد برخوردار است، بطوري كه كيفيت اين روابط در سال هاي اوليه كودكي، اساس رشد شناختي، اجتماعي، و هيجاني آينده را پايه گذاري مي كند.از جمله موضوعات مهمی که در حیطه ارتباط والدین با کودکان مطرح است، وابستگی کودک می باشد. وابستگی بیش از حد کودک به والدین می تواند بخاطر عوامل مختلفی از جمله رفتارهای وابسته ساز آن ها در قبال کودک باشد. در این مقاله به بررسی ویژگی های رفتاری و تربیتی می پردازیم که بر وابستگی کودکان موثر است.

سبک هاي فرزندپروري روشهایی هستند که والدین در برخورد با فرزندان خود اعمال می کنند. این سبک ها در شکل گیري و رشد شخصیتی و رفتاري آنها تأثیرات فراوان و عمیقی دارد (مومنی، 2007).  یکی از شیوه های فرزند پروری که در در گسترش غیر معول وابستگی کودک به والدین اثر گذار است شیوه ی تربیتی حمایت کننده است.  در ادامه به بررسی این شیوه فرزند پروری و ارتباطش با موضوع وابستگی کودک می پردازیم.

سبک فرزند پروری وابسته ساز!

سبک فرزند پروری حمایتگری بیش از حد والدین

مادر بیش از حد حمایت کننده نقش مستبدی دارد که تصمیم می گیرد  خدماتی که  ضروری نیستند را دائما برای فرزند خود فراهم کند. کودک مادر را از طریق منفعل کردن مجبور می کند تا به او سرویس  دهی کند. مادر  که کاملا از این تعامل نا آگاه است، تصور می کند اوضاع را به خوبی در دست دارد. مادر حمایت کننده بیش از حد حمایت کننده است. او در اینکه فرزندان خود را از آسیب  حفظ کند افراط می کند.  ما نمی توانیم کودکانمان را دائما در مقابل تمامی وجوه  زندگی حمایت کنیم. ما موظفیم کودکانمان را در مواجه با زندگی جراتمند و قوی کنیم. تمایل مادرها به حمایت بیش از حد پسرها از خطر احتمالا تاثیری دلسرد کننده دارد. این کار آنها را ناتوان و وابسته نگه می دارد، و این نشانه ای از نگرش اشتباه مادر است.

ما به بهانه نگرانی برای آسایش کودکانمان آنها را ناتوان و وابسته نگه می داریم. طوری که ما در  چشمان آنها و در چشمان خودمان، بزرگ، قدرتمند و حمایت کننده می آییم. این عمل ما در موقعیتی برتر و مسلط و کودمان را در موقعیت زیر دست قرار می دهد. اما کودکان امروزی زیر بار این تلاش ها نمی روند. آنها طغیان می کنند.

دلیل دیگر تلاش های بیش از حد حمایت کننده ما، شک ما درباره تواناییمان در پرداختن به مشکلات است و برای همین اعتماد کمتری به کودکان در مراقبت از خودشان داریم.

شیوه برخورد کودک با والد حمایت کننده به هدفش مربوط می شود. خطرناک ترین پاسخ ناتوانی است. کودک که  کاملا  دلسرد شده تسلیم می شود و انتظار دارد برای همیشه در همه مشکلات زندگی حمایت شود.

هیچ چیز مایوس کننده تر از این نیست که مصمم شویم کاری غیر  ممکن انجام دهیم. ما می توانیم برای همه چیز برنامه ریزی کنیم و زندگی را کنترل کنیم چه برای کودکانمان و چه برای خودمان. تلاش بیهوده در این راه، مصیبت بسیاری به همراه دارد. کودمان از ما یاد می گیرند بر علیه مسایل اجتناب ناپذیر مبارزه کنند، به ویژه اگر سعی کنیم  آنها را در برابر همه سختی های و ناراحتی ها محافظت کنیم. وقتی  چنین کاری برای مدتی با موفقیت انجام می شود، کودک احساس می کند که ما باید این کار  را ادامه دهیم. سرخوردگی ناشی از این مساله به عصبانیت و تنفر – نه فقط به والد بلکه نسبت به خود زندگی به خاطر اینکه به ما  اجازه نداده آن را بر اساس خواستمان برنامه ریزی کنیم  منجر  می شود.

به مرور زمان کودک عادت می کند که شرایط از قبل برایش محیا باشد و همه چیز تنظیم شده باشد. این موضوع ولی نمی تواند همیشه ادامه داشته باشد. با بزرگتر شدن کودک و افزایش خواسته هایش، او دچار تضاد و ناکامی می شود. کوچولوی لوس شده کودکی است که دایما عصبانی است چون زندگی پاسخگوی خواسته های او نیست. چه تقاضای بیهوده و رقت انگیزی. متاسفانه وقتی کودک به سن بزرگسالی می رسد ویژگی کوچولوی لوس شده خود را حفظ می کند. این نگرش ممکن است به نگرش بنیادی نسبت به زندگی تبدیل شود. وقتی ما کودکانمان را لوس بار می اوریم و نوازش می کنیم وسعی می کنیم از آنها دائما در برایر زندگی حمایت کنیم، این هدیه ای است که به آنها می دهیم : فردی عصبانی و ناتوان در برابر دنیای وحشتناک!

برای اجتناب از این اشتباه سنگین باید درک کنیم که ما قادر مطلق یا دانای کل نیستیم. اما وظیفه داریم راه ها، ابزارها نگرش هایی را که برای رو به رو شدن با زندگی لازمند، به فرزندانمان آموزش دهیم. دستور چنین است:

بیایید اول بررسی کنیم چیزی که با آن رو به رو هستیم چیست، سپس به دنبال جوابی برای سوال بگردیم.« چه کاری می توانم انجام دهم؟» با استفاده از مثال های ساده حتی کودک خرد سال را هم می توان به سمت تحلیل وضعیت نگران کننده هدایت کرد. کودکان ذهن های بسیار فعالی دارند. بیایید آنها را برای استفاده از ذهنشان آموزش دهیم.

ما به خاطر برتری خود نسبت به کودکانمان تصور می کنیم که آنها برای حل مشکلات یا ناکام ماندن در تلاش هایشان خیلی کوچکند. ما باید به این برداشت غلط اعتراف کنیم و اعتماد  اطمینان به توانایی های کودک و تمایلمان به ارایه راهنمایی را جانشین آن کنیم.

یقینا ما کودک را به سمت سرنوشتش رها نمی کنیم  یا اجازه  نمی دهیم او همه تاثیرات زندگی را یک مرتبه تجربه کند. ما از مغزمان استفاده می کنیم ! ما به جای اینکه نقابی باشیم که کودک بی تجربه پشت آن لذت ببرد، تبدیل به الکی می شویم که تجربیات زندگی را به آن میزانی که می تواند با آنها مواجه شود، فیلتر  کنیم. ما  دایما باید مترصد فرصت هایی باشیم که خودمان را کنار بکشیم و اجازه دهیم کودکانمان نقاط قوتش را تجربه کنند و آماده بمانیم تا  هرجا مشکل برای او بیش از حد شد، مداخله کنیم. ما می توانیم این روند را از ابتدای تولد کودک شروع کنیم و کم کم و با راهنمایی دقیق زندگی کودک را با همه مشکلات ، چالش ها و خشنودی هایش به دست خودش بسپاریم.

نکات کلیدی و کاربردی در ارتباط با حمایتگری بیش از حد والدین

ما دایما باید مترصد فرصت هایی باشیم که خودمان را کنار بکشیم و اجازه دهیم کودکانمان نقاط قوتش را تجربه کنند و آماده بمانیم تا  هرجا مشکل برای او بیش از حد شد، مداخله کنیم. ما می توانیم این روند را از ابتدای کودکی شروع کنیم و کم کم و با راهنمایی دقیق زندگی کودک را با همه مشکلات، چالش ها و خشنودی هایش به دست خودش بسپاریم. رعایت نکات فوق در سنین بین 2 تا 5 سالگی به اوج خود می رسد.

مقالات مرتبط
ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.