سرکوب خلاقیت و نوآوری در مدرسه

یکی از راه‌های فکر کردن به خلاقیت و نوآوری ، در نظر گرفتن این موضوع است که ببینیم در طول زندگی چه اتفاقی برای این دو مقوله رخ می‌دهد.

بیشتر کارشناسان معتقدند که تفکر خلاق در طول زمان میل به کاهش دارد، بدین معنا که زمانی که مردم خود را در قالب عادی قرار می‌دهند میزان تفکر خلاق کم می‌شود. (Jones, McConnell, & Normie, 1996; Egan & Nadaner, 1988; Westby & Dawson, 1995) در پاسخ به ارزش‌های اجتماعی، الگوهای فرهنگی و تمرین‌های آموزشی، برخی از بزرگسالان ابداعات و بیانات هنری را راهی می‌دانند که فقط برخی از کودکان که استعداد ویژه نامیده می‌شوند، می‌توانند در آن قدم بگذارند. (Kerka, 2002). اگرچه مدارس در قبال سرکوب خلاقیت کودکان مسؤولند، باید از این امکان (تفکر خلاق) از این منظر حمایت کنند:

مدارس خلاقیت را سرکوب می‌کنند اما این سرکوب چطور طبقه‌بندی می‌شود؟

پاسخ مشخص است: بسیاری از کودکان به طور طبیعی کنجکاوند و توانایی زیادی در تصور کردن و خیالپردازی دارند اما وقتی به مدرسه می‌روند، اتفاق‌هایی می‌افتد. آنها بیشتر محتاط و کمتر خلاق می‌شوند. بدتر از همه، آنها تمایل پیدا می‌کنند که به جای اینکه در فعالیت‌ها شرکت‌کننده باشند، بیشتر ناظر باشند و از نقشی فعال به نقشی منفعل می‌رسند. متأسفانه باید از تحقیقات انجام شده به این نتیجه برسیم که مدارس مقصر اصلی این تغییرند. (Dacey, 1989, p. 200)

آیا کارکنان و معلمان مدارس از روی عمد تفکر خلاق کودکان را سرکوب می‌کنند؟

البته صحیح‌تر است که بگوییم آنها تصوری اشتباه از خلاقیت دارند و بر اساس همین تصور غلط با کودکان رفتار می‌کنند. باید یادآور شد که معلمان چندان هم قضاوت درستی درباره خلاقیت کودکان ندارند. 3 اشتباه رایجی که معلمان انجام می‌دهند، در اینجا آمده است:

  1. اشتباه گرفتن مقیاس‌های هوش با مقیاس‌های خلاقیت: در جهان واقعی، خلاقیت و هوش با هم تعامل دارند اگرچه ممکن است از نظر ساختاری ماهیتی متفاوت داشته باشند. (Runco, 1986). خلاقیت شکلی از هوش است اما شکلی که چندان قابل اندازه‌گیری توسط تست‌ها و آزمایشات نیست. در مدارس معمولاً تمایل به این است که خلاقیت بر اساس معیارهای زبانی و کلامی یا در حوزه‌هایی مثل ریاضیات یا تفکر منطقی تعریف شود. معلم‌ها عموماً و به اشتباه بچه‌هایی که نمره بالایی در دروس می‌گیرند را در گروه کودکان خلاق دسته‌بندی می‌کنند که این طور نیست.
  2. تأثیرپذیری زیاد در مقابل رفتارهای قابل‌مشاهده اجتماعی. محیط‌های آموزشی پذیرای کودکانی نیستند که به خاطر متفاوت بودنشان محبوب هستند. تاریخ پر است از افرادی که در کودکی به آنها خیالپرداز یا دردسرساز گفته می‌شد و بعداً به نابغه‌ای در جهان تبدیل شدند؛ مثل وینستون چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی، سارا برنهارت بازیگر فرانسوی، آلبرت اینشتین، الکساندر گراهام بل و…. معلمان و مربیان معمولاً در مقابل کودکانی که با برنامه آنها پیش نمی‌روند، رفتار متعصبانه‌ای دارند. (Sternberg, 1997; Sternberg & Lubart, 1995).
  3. تأثیرپذیری زیاد از سرعت و میزان رشد کودکان: بزرگسالان معمولاً در مقابل رفتارهای نامعمول (رفتارهای پیشرفته و بالاتر از سن کودک) عکس‌العمل بهتری نشان می‌دهند تا در مقابل رفتارهای نامتعارف که بیانگر خلاقیت است. (Nicholson & Moran, 1986) آنها راه‌های نامتعارف کودکان در حل مسأله را مورد تشویق قرار نمی‌دهند در حالی که رفتارهایی مثل خواندن حرفی که هنوز یاد داده نشده (در کودکان اول دبستان) را تشویق می‌کنند.

عمل کردن بر اساس این تصورات غلط چه تأثیری بر رفتار معلمان در قبال خلاقیت دارد؟

معلمی را در نظر بگیرید که شکل‌هایی شامل دایره، مربع، مثلث و بیضی را به دانش‌آموزانش نشان می‌دهد. او از بچه‌ها می‌خواهد تا اسم این اشکال را به او بگویند. یکی از بچه‌ها جواب می‌دهد: «این شکل تخم مرغه، فقط بهش میگن بیضی.» اگر شما در این موقعیت به جای معلم بودید، با این پاسخ نامتعارف چطور برخورد می‌کردید؟ معلمی که نگران گیج شدن بقیه بچه‌هاست، احتمالاً می‌گوید این همان بیضی است (همراه با چشم‌غره به کودک). اما در مقابل این جواب چه اتفاقی برای آن کودک می‌افتد؟ او احساس می‌کند که پس زده شده. احتمالاً آن کودک وارد بازی سایرین خواهد شد، به این صورت که دیگر جوابی که معلم می خواهد را به او می دهد نه آنچه که در ابتدا به ذهن خلاقش می‌رسد. او احتمالاً از مشارکت در کلاس دور خواهد شد.

موقعیت‌هایی از این دست، هر روز تکرار می‌شود. در مطالعه‌ای بر نگرش بیش از 1000 معلم درباره خلاقیت که توسط فریر و همکاران در سال 1991 انجام شد، فقط نیمی از معلمان فهمیده بودند که تفکر واگرا (تفکر خارج از چارچوب) کلید تفکر خلاق است. بیشتر معلمان خلاقیت را وابسته به امتیازهای اقتصادی (وضع مالی خانواده) می‌دانند و این موضوع آنها را در تشخیص کودکان خلاقی که در کلاس‌های هنری (مثل موسیقی که برای کودکان با وضعیت مالی پایین امکان‌پذیر نیست) حضور ندارند، ناکام می‌گذارد. کلاسن، میدلتون و کانل (1994) دریافتند که کودکان افریقایی-آمریکایی از نظر فکری انعطاف بیشتری دارند اگرچه این قابلیت توسط معلمان مورد تشویق قرار نمی‌گیرد یا حتی باعث طرد شدن آنها می‌شود!

هدف مطالعه پیرامون خلاقیت کودکان و بازی کردن آنها این است که بشود از راه شناخت درست، برنامه‌هایی صحیح در مسیر رشد خلاقیت برای کودکان منظور شود و آنها و خلاقیتشان فدای درک و تصور نادرست بزرگسالان از این موضوع نشوند.

مقالات مرتبط