طلاق روانی تلاشی است برای خلاص کردن خود از رابطه فرساینده و نامطلوب و غیر قابل تحمل که نتیجه آن خرد شدن عزت نفس و از بین رفتن عاطفه است. کسلر هفت مرحله را برای طلاق روانی درنظر گرفته است که با هم در ادامه این مقاله از جعبه ابزار ذهنی بررسی می کنیم.
- سرخوردگی
- فرسایش وتخریب رابطه
- دور شدن از تعهدات نسبت به یکدیگر
- جدایی جسمانی
- سوگ در اثر فقدان همسر
- کار شدید جهت ترمیم زندگی
- قطع رابطه عاطفی و روانی
تعارضهای ناشی از طلاق روانی
صرف نظر از این كه كنار آمدن با مشكلات موجود به خاطر این ملاحظات تبدیل به عادتی تحمیلی و گاها ناخوشایند برای والدین میشود؛ اما از هم پاشیدن انگیزه و جایگزین شدن رخوت ها و كدورتها به خودی خود طرفین را با توجه به تشكیلات روحی خود با تعرضهای متعدد مواجه میكند. احساس ناكامی از خطرناكترین عواقب طلاق روانی است كه ممكن است هر یك از طرفین را به سمت خطرات گوناگون و رفتارهای ضداجتماعی سوق دهد.
تشدید فاصله بین والدین، فرزندان را نیز به سمت تربیتهای مغایر با تربیتهای مقبول جامعه سوق میدهد. اینجاست كه میتوان به نقش اساسی تعارض در ساختار این پدیده پی برد.
تغییر گرایش ها و اجتناب از یكدیگر
در بیشتر تعارض ها و تضادهای حاكم بر زندگیهای بدون تفاهم، به هدف هایی برمیخوریم كه در عین حال هم خواستنی هستند و هم نخواستنی! هم مثبتاند، هم منفی! اما این اهداف زمانی خوشایند هستند كه فارغ از احساسات و تصمیمات كوركورانه، مطابق میل طرفین و منطبق با شرایط واقعی زندگی باشد؛ لذا اگر هدفی در نظر باشد كه خواستنش قیمت گزافی به نام سرگردانی و آشفتگی را در پی داشته باشد، باید از آن به نفع تداوم زندگی صرفنظر كرد.
راهكارهای مفید
دگرگرایی فكری در برابر گاردگیری احساسی
در مواقع احساس فشار روانی از سوی هر یك از طرفین كه تقریبا ناشی از نداشتن شناخت كافی است، به جای متوسل شدن به انگیزههای رقابتی و اثباتی صرفا، خود به فكر هم اندیشی و درك متقابل قدم برداشته و هرگونه زمینههای تحریك كننده را از بین ببرند. این به خودی خود بسیاری از مشكلات را تحت شعاع قرار میدهد و مانع از بروز مشكلات بعدی میشود.
همكاری و درك متقابل در برابر رقابت منفی و طلبكارانه
تقویت امیال و عوامل صمیمانه و در میان گذاردن درونیترین افكار خود با یكدیگر و برنامهریزی برای برآوردن خواستهها در زمان مناسب با در نظر گرفتن شرایط و پتانسیلهای موجود.
تعدیل واكنش در مقابل خشونت احساسی و آنی
معمولا در بعضی از زندگیها تعارضها گاهی از شدت زیادی برخوردارند. در این حالت باید با رفتاری مدبرانه تلاش كرد تا جلوی واكنشهای تند كه گاهی نیز خشن هستند، گرفته شود تا زمینه برای آسیبپذیری بیشتر فراهم نشود.
پرهیز از تحریكات اطرافیان به ظاهر متحد و همراه
به هر حال نباید از نظر دور داشت كه وابستگیهای خانوادگی بویژه در جامعه ایران همواره عوارض و تبعاتی را بر زندگیهای ایرانی وارد كرده و موجب تفاوتها و تضادهایی در زندگیهای مشترك میشود. گرچه تأثیرپذیریها گاها ناخواسته تحت شرایط روحی و روانی خاصی صورت میپذیرد؛ اما باید مراقب بود تا با آگاهی از آثار سوء این تأثیرات، از تحریكات اطرافیان به نفع زندگی خود پرهیز شود تا آثار ملموس یا ناملموس آن، زندگی را به خاطرهای ناخوشایند تبدیل نكند.
رعایت ضوابط اخلاقی تربیتی در برابر ابراز تكانههای لرزشی شوك برانگیز
در مقابل تمام تكانههای آنی تكه در واقع حكم لرزش برای زندگی دارد، باید شرایط را حتی نوع اختلافات را به سمت نظم و انضباط هدایت كرد. در این صورت میتوان در چارچوب ضوابطی خاص از اثرات این تكانهها جلوگیری كرده و در اندك زمانی شرایط را به حالت عادی برگرداند. در این صورت میل به لگدمال شدن عواطف و احترامات فروكش میكند.
تلاش برای حفظ استقلال زندگی زناشویی و پرهیز از وابستگیهای مقطعی با اطرافیان نزدیك
این بند از مهمترین بندهای مربوط به شكلگیری و یا ممانعت از طلاق روانی در زندگیهای جاری است. حفظ استقلال در زندگی زمانی واقعیت مییابد كه هر دو طرف درگیر، در دایره زندگی حساسیتهای كاذب و تعصبات افراطی خود را نسبت به نزدیكان خود كنار بگذارند. در غیر این صورت عوامل ناخواسته تنش زا وارد پیكره زندگی شده و به اساس آن لطمه میزند.
در نتیجه به نظر میرسد كه داشتن خط و مشی و یا ترسیم آن در ابتدای زندگی زناشویی برای زوج هایی كه تقریبا شناخت محدودی از یكدیگر داشتهاند، بهترین راه حل برای كنار آمدن با ناكامیها و فشارهای روانی ناشی از آن باشد؛ بخصوص همسرانی كه همدیگر را دوست دارند، ولی ناخواسته در این دام گرفتار میآیند. با این شیوه میتوان اندیشه دردناك طلاق روانی را به اندیشه آیندهای سرشار از عشق به زندگی مشترك تبدیل كرد.
طلاق عاطفی
طلاق عاطفی یا طلاق خاموش و کاهش میل زن و شوهر به یکدیگر زمینهساز کم شدن انرژی در خانواده شده و موجب میشود زوجها در بیگانگی دنیای یکدیگر گم شوند. در این شکل از خانواده زن و مرد تنها حکم همخانه را داشته و بنا به مصلحت یا عادت با هم زندگی میکنند. در واقع درک نکردن صحیح از رفتار و گفتار یکدیگر، نداشتن شناخت کافی از روحیات طرف مقابل و بیعلاقگی و سردی نسبت به شریک زندگی همگی دست به دست هم میدهند تا طلاق عاطفی شکل گیرد.
جدایی عاطفی میان زن و شوهر به شکل زندگی در یک خانه بدون، هیچ ارتباطی به غیر از مکالمات ضروری، طلاق عاطفی است و در این نوع از جدایی فقط مسایل فرهنگی یا خانوادگی، وجود فرزندان و شرایط اجتماعی مانع طلاق میشود و زوجین به اجبار در کنار هم زندگی میکنند. از این رو یکی از عوارض این نوع زندگی، شکلگیری روابط فراخانوادگی و فرازناشویی و آسیب دیدگی صداقت اجتماعی است.
پیش از طلاق عاطفی، طلاق روانی، یعنی دلخوری و ناراحتیهای مختلف بین زوجین اتفاق میافتد. که میتوان با کاهش توقعات، تغییر سبک زندگی و افزایش گفتوگو و تبادلنظر تا حد زیادی از بروز آن جلوگیری کرد. به علاوه هم راستا با همه این موارد میتوان اشتغال زوجین، مشکلات جنسی و اختلافات مالی را ریشههای اصلی رفتاری در بروز طلاق عاطفی دانست.
به عبارت دیگر:
طلاق خاموش یا همان طلاق عاطفی، نوعی از جدایی است که زن و شوهر بدون این که به طور رسمی از هم جدا شوند، عواطف خود را از هم دریغ کرده و روی از هم بر می تابند، زیرا دیگر اعتماد و احساسی بینشان نمی ماند.
زن و مرد با این که در یک خانه زیر یک سقف زندگی می کنند، با هم کار می کنند، با هم مسافرت می روند و… اما در اصل دو انسان بیگانه و بی تفاوت و بی احساس نسبت به هم هستند و هر کدام شان به مسائل و امور زندگی خود سرگرم می شوند .
در این نوع زندگی، تنها چیزی که زوجین را به هم متصل می کند، قراردادی است که در ابتدای زندگی آن را پذیرفته اند، قراردادی که معمولاً هر دو طرف در زمان امضای بند بند موارد آن، مهر و محبتی را در دل احساس کرده اند، اما پس از گذشت سال ها، اکنون همین رابطه شیرین و گرم به سردی و خاموشی گراییده است.
طلاق خاموش یا همان طلاق عاطفی واژه ای است که در زندگی مدرن امروز بسیار به گوش می خورد، آن گونه که گاهی فکر می کنیم تمام زیبایی زندگی مشترک در روزهای اول آن خلاصه شده است . یعنی درست تا وقتی که هر دو طرف برای هم تازگی دارند و به نحوی درصدد جلب رضایت هم هستند. اما با گذشت زمان و سایه انداختن سختی ها و مشکلات بر زندگی، بی تفاوتی و بی روحی بر زندگی حاکم می شود و آن وقت است که طلاق عاطفی صورت می گیرد.
علل و عوامل به وجود آمدن طلاق عاطفی
خانهای كه همه را فراری میدهد
در این خانوادهها افراد نسبت به خانه خود حسی كه باید داشته باشند را ندارند. همه افراد خانواده به هر نحوی میخواهند زمان كمتری را در خانه سپری كنند. جو سرد، بیروح و سكوت خالی از شور و نشاط در خانه حاكم است و این جو همه را فراری میدهد. بچهها در این خانه هیچ حس امنیت و آرامشی دریافت نمیكنند و بیشتر تمایل دارند وقت خود را بیرون از خانه و با دوستان خود بگذرانند؛ جامعه ناامن آماده پذیرش این افراد است و متاسفانه این بچهها تمایل به استفاده از موادمخدر، ارتباطهای ناسالم و نامشروع و انجام كارهای خلاف و غیرعرف نشان میدهند و هم به خود و هم به جامعه آسیب وارد میكنند و برخی نیز دچار افسردگی و در خود فرورفتن میشوند و مسلما چنین بچههایی برای آینده خود و تشكیل یك زندگی جدید هیچ الگوی مناسبی پیشرو نداشته و شاید آنها نیز در آینده دچار مشكل پدرومادرهای خود شوند.
از گله تا توهین
طلاق عاطفی معمولا از شكایت و گلهگذاری زوجها نسبت به هم شروع میشود. انتظاراتی كه گفته میشود ولی برآورده نمیشود درواقع نیازهای دو طرف از یكدیگر تامین نمیشود. به نیازها و خواستههای دیگری اهمیت داده نمیشود طوری كه انگار زن و شوهر یكدیگر را میبینند ولی صدای هم را نمیشنوند و این مرحله آغازین شروع طلاق عاطفی است. در مرحله بعد نزاع زناشویی رخ میدهد انتظاراتی كه قبلا به آرامی مطرح میشد حالا با صدای بلند و داد و بیداد بیان میشود و آرامش نسبی جای خود را به خشم میدهد؛ خشمی كه خود را به شكلهای گوناگون نشان میدهد. خشم درونی تبدیل میشود به صدای بلند، پرتاب كردن وسایل و برخورد فیزیكی با توهین و تحقیر. پس از این مرحله اختلافها بیشتر شده و دیوار سكوت مابین زن و شوهر قرار میگیرد و این به معنای نشنیده شدن و ندیده گرفتن است یعنی هر دو در مقابل یكدیگر ناتوان شدهاند و هركس به دنیای درونی خود فرو میرود و دیگر اهمیتی به طرف مقابل نمیدهد كه كار به جایی میرسد كه برای یكدیگر تنها و تنها حكم یك همخانه را بازی میكنند و حتی جای خواب خود را از یكدیگر جدا میكنند.
یا اول ازدواج یا سالها بعد
در هرسنی و با هرشرایطی میتوان انتظار به وجود آمدن طلاق عاطفی را داشت؛ نمیتوان گفت كه علت به وجود آمدن طلاق عاطفی خانوادهها به هم شباهت دارد؛ این مشكل میتواند در رابطه یك زوج جوان كه سن ازدواج آنها ۲ تا ۳ سال است رخ دهد یا میتواند در یك خانوادهای كه چند بچه كوچك و بزرگ دارند باشد یا حتی در خانوادهای كه بچههایشان به حدی رسیدهاند كه هركدام به دنبال زندگی خود رفتهاند رخ دهد كه به اصطلاح به این مرحله سندرم آشیانه خالی نیز گفته میشود.
اما بیشترین میزان طلاق عاطفی در سالهای اول ازدواج رخ میدهد، وقتی كمكم بچهها به جمع خانواده اضافه میشوند و زوج سرگرمی بیشتری نسبت به قبل دارند این مسئله كمتر احتمال دارد ولی با بزرگتر شدن بچهها باز هم احتمال طلاق عاطفی پررنگ میشود. در یك زندگی زناشویی زوجها در طول مسیر هدفهایی دارند و وقتی این هدفها به حداقل میرسد میتوان انتظار طلاق عاطفی را داشت.
بیماری جسم و روح
فردی كه دچار طلاق عاطفی شده است به خود و سلامت فردی خود بیتوجه میشود و حتی به سلامت دیگر افراد خانواده نیز اهمیت كمتری میدهد؛ وظایف خود را به درستی انجام نمیدهد و مسئولیتهای خود را در مقابل دیگر افراد خانواده بهسردی و بیهیچ میل و رغبتی انجام میدهد.
اگر این فرد یك خانم باشد نسبت به نظافت منزل و دیگر امور مربوط كندتر از قبل عمل میكند و اكثرا همیشه كارهای عقبمانده یا نیمهكاره دارد ولی حوصله و رغبتی برای انجام دادن آنها ندارد اگر یك مرد باشد نسبت به كار كردن و وظایف خود سردتر از قبل میشود و این مشكل موجود را ۲ برابر میكند، آشفتگی روحی و ذهنی به آشفتگی ظاهری گره میخورد و وضع را بدتر از قبل میكند. شخص از لحاظ روحی در شرایطی قرار دارد كه هیچ رغبتی برای شاد بودن یا حضور در جمعهای شاد ندارد و عموما تنهایی را ترجیح میدهد تا كمكم به افسردگی دچار میشود و به جز سلامت روحی كه بیمار شده است سلامت جسم نیز به خطر میافتد.
سن هم مهم است
برای ازدواج در اكثر موارد باید سن مرد از زن بیشتر باشد ولی این اختلاف سن نباید از ۷ تا ۱۰ سال بیشتر باشد زیرا در این شرایط دو انسان با دو دنیای مختلف و در دو مرحله زندگی از هم قرار دارند و مسلما درك صحیحی از دنیای هم ندارند بهطور مثال به احتمال زیاد مردی كه ۳۵ سال دارد با خانمی كه ۲۲ سال دارد ازدواج كند، این دو بعد از چندسال كه از زندگی بگذرد تازه متوجه میشوند هر كدام نیازها و خواستههای متفاوتی با یكدیگر دارند، زن تازه میخواهد شور و هیجان جوانی را تجربه كند ولی مرد این دوره را سپری كرده و میخواهد در آرامش بیشتری زندگی كند و اینجاست كه از هم فاصله میگیرند و هركدام غرق در دنیای خود میشوند. اگر سن زن از مرد بیشتر باشد هم در اكثر موارد مشكل دیگری را به وجود میآورد زیرا زنها زودتر از مردها به سن بلوغ میرسند، زودتر میفهمند و زودتر از لحاظ بدنی آماده میشوند در این شرایط یك زن كه از شوهر خود بزرگتر است دائم در فكر خود شوهرش را از دست میدهد و همیشه به زنهایی كه از او كوچكتر و زیباتر هستند حسادت میكند و همیشه آنها را جلوی خود در كنار شوهرش قرار میدهد و بعد مقایسه میكند و به این ترتیب هم روحیه خود را از دست میدهد و هم به خاطر شك و سوءظن خود ساخته نسبت به همسرش بدگمان میشود و مرد هم بعد از چندسال تازه متوجه میشود كه نباید با زنی كه از خودش بزرگتر بوده ازدواج میكرده و این موضوع را دائم به همسرش گوشزد میكند در اینجا از یكدیگر فاصله میگیرند و هركدام در رویاهای خویش نیمه گمشده خود را مییابد و از انتخابی كه داشته احساس ندامت و پشیمانی میكند، در این مورد زوجها به سرعت از لحاظ روحی از یكدیگر فاصله میگیرند و طلاق عاطفی شكل میگیرد.