صفحه اصلی اختلالات روانشناسی اختلالات بالینی نظریه های روانشناسی افسردگی

نظریه های روانشناسی افسردگی

0
0
14
اکسیر

رویكردهای نظری متفاوت نسبت به افسردگی موجب انواع گوناگون مطالعات و مفروضات گوناگون شده است كه روی هم رفته مسئله علل و درمان این اختلال را پیچیده تر می سازد. در ادامه به بحث درباره این دیدگاه ها پرداخته شده است.

تئوری های روانشناختی افسردگی

نظریه های روانشناسی افسردگی

نظریه زیست شناختی

دیدگاه زیست شناختی بر این فرض استوار است که علت افسردگی یا در ژن ها و یا در بعضی کارکردهای ناقص فیزیولوژیکی است که احتمال دارد مبنای ارثی داشته باشد. یافته های بدست آمده از تحقیقات صورت گرفته بر روی دو قلوها از سال 1930 نشان می دهد که افرادی که در بعضی موارد افسردگی را تجربه می کنند حداقل در دو نسل از بستگان شان چنین رفتارهایی مشاهده شده است.

براساس یافته ها نظیر مک گوفین و همکاران (1991) اختلالات دو قطبی بیش از اختلالات یک قطبی از جمله افسردگی اساسی به عوامل وراثتی مرتبط هستند. البته نقش خاصی که عوامل ارثی در اختلالات دارد اصلاً روشن نیست. اما احتمال دارد که نابهنجاری زیست شیمیایی خاصی دخیل باشد. شواهد پیش از پیش نشان می دهد که خلق ما تحت تأثیر عصب- رسانه هایی است که تکانه های عصبی را از نورونی به نورون دیگر منتقل می کند. دو عصب- رسانه که در اختلالات خلقی نقش مهمی به آنها نسبت داده شده است نور اپی نفرین و سروتونین است. فرضیه ی زیست شناختی بر این باور است که افسردگی با کمبود یک یا هردوی این عصب- رسانه ها مرتبط است.

یکی از نظریه‌های زیست شناختی، نظریه ژنتیک است. در این نظریه عقیده بر این است که بد کارکردی‌هایی که در اختلالات خلقی در قلمرو عصبی- فیزیولوژیک و سیستم درون ریزی وجود دارد ارثی است. نتایج مطالعات دو قلوها و مطالعات خانوادگی که انجام شده بر این نکته تأکید دارند که آمادگی اختلال‌های خلقی ممکن است به طور ژنتیک یابد. از دیگر نظریه های زیست شناختی، نظریه‌ی بی‌نظمی آمین است. براساس این نظریه افسردگی زمانی رخ می‌دهد که ما شاهد بی‌نظمی در سیستم آمین در آن مراکزی از مغز باشیم که به تجارب مرتبط با تنبیه و پاداش خدمت می‌کنند. از جمله انتقال دهنده‌های عصبی اصلی نور آدرنالین و سروتونین می‌باشد.

نظریه زیست شناختی افسردگی

طبق نظریه ی بی‌نظمی آندوکرینی: افسردگی از کاهش در سطوح تیروکسین همراه با بی‌نظمی در محورهیپوتالاموس- هیپوفیز- تیروئید و بالا رفتن سطوح کورتیزول همراه با بی‌نظمی در محور هیپوتالاموس – هیپوفیز- آدرنال به دنبال استرس مزمن ناشی می‌شود. سرانجام بر اساس نظریه ی بدکاری سیستم ایمنی، مواجهه با استرس مزمن یا فقدان شدید مثل داغدیدگی به نقص در کارکرد سیستم ایمنی منجر می‌شود و همین طور نشانه‌های افسردگی را به وجود می‌آورد.

نظریه های روان پویشی

مطالعات روان شناختی، افسردگی را واکنش پیچیده در قبال از دست دادن چیزی توصیف می کند. فروید (1975) در اثر خود تحت عنوان سوگواری و مالیخولیا، سوگواری طبیعی و مالیخولیایی افسردگی را پاسخ هایی طبیعی به از دست دادن شخص یا چیزی مورد علاقه توصیف می کند. به هرحال، فرد مبتلا به مالیخولیا برخلاف فرد سوگوار دچار خودکم بینی فوق العاده یعنی عجز در خود در مقیاس کلی است. در این نظریه، افسردگی نخستین اختلالی توصیف شده است که در آن به جای میل جنسی، عواطف به عنوان عواملی مرکزی مطرح می شوند. به نظر فروید، مالیخولیا اندوهی افراطی، مشوش کننده، مهم تر و غالباً مربوط به محیط است که ظاهراً برای فرد دیگر بی مورد تلقی می شود. درک سایکودینامیکی افسردگی، که توسط فروید تبیین شد، دیدگاه کلاسیک مربوط به افسردگی را تشکیل می دهد. این نظریه چهار رکن کلیدی را در بر می گیرد:

1- آشفتگی ارتباط نوزاد- مادر در خلال مرحله ی دهانی (10تا 18 ماه ابتدای زندگی) که زمینه ساز آسیب پذیری بعدی به افسردگی است.

2- افسردگی را می توان با فقدان ابژه ی خیالی یا حقیقی مرتبط دانست.

3- درونی سازی ابژه ای از دست رفته، مکانیزم دفاعی است که برای مقابله با رنج و ناراحتی همراه با فقدان ابژه به کار می رود.

4- از آنجایی که ابژه ی از دست رفته با دیدی آمیخته از عشق و نفرت نگریسته می شود، احساسات خشم متوجه و معطوف به داخل می گردند.

به طور خلاصه، نظریه های روانکاوانه، افسردگی را واکنشی به فقدان، تعبیر می کنند. ماهیت این فقدان هرچه باشد مانند طرد از سوی یکی از عزیزان، از دست دادن منزلت اجتماعی، از دست دادن معنویت گروهی از دوستان، شخص افسرده واکنش شدیدی نشان می دهد. چون این موارد، وضعیت فعلی تمامی ترس های ناشی از فقدانی را که در دوران کودکی وی اتفاق افتاده است مانند فقدان مهر و محبت والدین، دوباره زنده می کند. نظریات روانکاوانه در مورد اختلال افسردگی، مطرح کننده ی این امر است که اعتماد به نفس اندک شخص افسرده و احساس بی ارزشی او، از نیاز او به تأیید والدین در دوران کودکی ریشه می گیرد.

نظریه های یادگیری

نظریه های یادگیری درباره افسردگی، بیشتر بر شیوه های زندگی فعلی فرد تمرکز تا تجارب گذشته تقویت تاکید دارد؛ دیگری، عوامل شناختی را در مدار توجه قرار می دهد. رویکرد تقویت بر این اصل استوار است که افراد به این علت افسرده می شوند که محیط اجتماعی آنان کوچک ترین تقویت مثبتی فراهم نمی آورد. بسیاری از رویدادهایی که موجب بروز افسردگی می شوند در عین حال امکان تقویت های معمولی را کاهش می دهند. به طور کل پیش فرض نظریه های یادگیری آن است که افسردگی در فقدان تقویت به هم مربوط است. دلایل زیادی برای این فقدان تقویت وجود دارد. پاسخ ها ممکن است بدین دلیل مورد تشویق قرار گیرند که، هیچ تقویتی دریافت نداشته اند یا پاسخی ناخوشایند یا تنبیه کننده به دنبال داشته اند. بسیاری از نظریه پردازان که به دیدگاه یادگیری معتقدند در حد زیاد تحت تاثیر کارهای بی. اف. اسکینر به صورت شرطی سازی عامل بوده اند. اندیشه های مربوط به کارهای اسکینر از طریق تاکید بر تاثیر متقابل اجتماعی، به ویژه اینکه چگونه رفتار سایر افراد به عنوان تقویت می تواند عمل نماید اصلاح گردیده است.

لوین سوهن و همکاران وی از پیشوایان تحقیق در زمینه افسردگی از نقطه نظر یادگیری هستند. آنها به طور معمول تاکید می کنند که میزان پایین برون شد رفتار و احساسات غمگینی یا ناشادی که با افسردگی همبسته می شود، مربوط است به میزان تقویت مثبت و یا میزان بالای تجارب ناخوشایند لوین سوهن و تالکنیگتن معتقدند که افراد افسرده حوادث ناخوشایند بیشتری در زندگی شان رخ می نماید و تجربه آنان نیز از این حوادث ناخوشایند از افراد غیر افسرده است.

کناره گیری افراد افسرده شانس را برای تقویت نیز ممکن است کاهش دهد.

این موضوع مهم است، زیرا بین تقویت های مثبت و میزان افسردگی رابطه ای موجود است. هر قدر تقویت های مثبت بیشتر باشد افسردگی کمتر است لوین سوهن باور دارد که وقتی یک شخص افسرده شد، این افسردگی پایدار می شود، زیرا سایر افراد همنشینی با فرد افسرده را ناخوشایند می یابند. هنگامی که آشنایان تا آنجا که ممکن است از فرد افسرده اجتناب می ورزند میزان تقویت فرد کاهش بیشتری حاصل می کند و در نتیجه افسردگی افزایش می یابد. اثرات منفی که افراد افسرده روی دیگران می گذارند در آزمایش ماهرانه توسط کوین(1976) آشکار گردیده است.

وقتی که افراد افسرده خود را در شرایط فشار آور روانی می یابند، تمایل دارند که از طرق درنگ و نیز از طریق کوشش برای کسب حمایت هیجانی از طرف دیگران، از عهده آن بر آیند. جستجوی حمایت افراطی ممکن است موجب شود که دیگران احساس ناراحتی و گناه کرده و کوشش کنند که از تماس با افراد افسرده اجتناب ورزند. این پاسخ اجتنابی ممکن است به نوبت موجب تردید افراد افسرده نسبت به صداقت دیگران شده و دلیلی باشد مبنی بر این که گر چه افراد افسرده بیشتر از دیگران کوشش برای کسب حمایت می کنند ولی خود را به عنوان کسانی که کمتر مورد حمایتند می یابند.

 نظریه اصالت وجودی – انسانگرایی

در حالی که نظریه های تحلیل روانی بر از دست دادن یک شیء مورد علاقه به عنوان علت اصلی افسردگی تأکید می ورزند. نظریه های اصالت وجود بر از دست دادن عزت نفس متمرکز می شوند. شی از دست رفته می تواند واقعی یا سمبلیک باشد. قدرت، مقام اتماعی یا پول. ولی از دست دادن خود به خود بدان اندازه اهمیت ندارد که تغییر در خود ارزیابی فرد براساس آن از دست دادن بسیاری از افراد خو پنداری های خود را براساس این که کی هستند یا چی دارند، قرار می دهند. نظریه پردازان انسانگرایی ممکن است بر اختلاف من آرمانی شخص و ادارک وی از حالت واقعی امور تأکید ورزند. براساس نظریه آنان افسردگی احتمالاً زمانی ظاهر می شود که اختلاف بین من واقعی و من آرمانی خیلی زیاد شود. به طوری که برای شخص قابل تحمل نباشد. این اندیشه با شواهد تجربی جمع آوری شده توسط محققانی که میزان خود ارزیابی های افراد افسرده و غیر افسرده را بررسی کرده اند مطابقت دارند

نظریه های شناختی

طبق نظریه شناختی افسردگی از دگرگونی های شناختی خاص که در افراد مستعد افسردگی و خود دارد ناشی می شود. این دگرگونی ها، که طرح واره های افسردگی زا نامیده می شوند، الگوهای شناختی هستند که داده های درونی و برونی را تحت تاثیر تجارب اوان زندگی تغییر یافته درک می کنند. آئورن بک یک تر یاد شناختی برای افسردگی فرض کرد که مرکب است از:

  • نگرش نسبت به خود- برداشت منفی از خود
  • نگرش نسبت به محیط، تجربه جهان بصورت متخاصم و پرتوقع
  •  در مورد آینده- انتظار رنج و شکست

نظریه درماندگی آموخته شده پدیده های افسردگی را با تجربه رخدادهای غیر قابل کنترل ربط می دهد. در دیدگاه تجدید نظر یافته درماندگی آموخته شده که با افسردگی انسان تطبیق داده شده، توضیحات سببی درونی تصور می شود موجب فقدان احترام به نفس پس از رخدادهای نامطلوب برونی می گردد. رویکرد شناختی بر دیدگاه افراد درباره خود و جهان اطراف خود تاکید دارند، نه بر اعمال فرد. طبق نظریه بک (1976)، در افراد مستعد افسردگی این نگرش کلی پرورش یافته که خودشان را از یک دیدگاه منفی و انتقاد آمیز بنگرند. آنان بیشتر در انتظار شکست هستند تا موفقیت، و در ارزیابی کارهای خود معمولا شکست های خود را بزرگ تر و موفقیت های خود را ناچیز به حساب می آورند. این گونه افراد ضمناً هر وقت در کارشان به مشکلی بر می خورند بیشتر خود را مقصر می دانند تا شرایط و موقعیت ها راه بر طبق این نظریه، تشویق فرد افسرده به اینکه از لحاظ اجتماعی بیشتر فعال شود تا به تقویت مثبت بیشتری دست یابد، به خودی خود کار ساز نخواهد بود، چون آنان به راحتی بهانه های دیگری برای سرزنش خود پیدا می کنند.

درماندگی آموخته شده

برای اولین بار مارتین سیلگمن (1979و 1974) نظریه درماندگی آموخته شده را انتشار داد. این نظریه اعلام می دارد که افسردگی زمانی روی می دهد که افراد انتظار داشته باشند رویدادهای بد اتفاق خواهند افتاد و آنها نمی توانند برای جلوگیری از این رویدادها یا کنار آمدن با آنها کاری انجام دهند، الگوی انتسابی افسردگی مزمن و شدید در نتیجه انتساب های منفی برای شکست هایی که شخصی، پایدار و کلی هستند روی می دهند، بنابراین افراد که رویدادهای منفی در زندگی خود به عواملی مانند هوش کم، نفرت انگیز بودن جسمانی، یا شخصیت مطرود نسبت می دهند، باور دارند که نقایص شخصی آنها باعث خواهند شد که برای اجتناب کردن از رویدادهای منفی، در آینده درمانده باشند و بنابراین به نحو چشمگیری بیشتر در معرض خطر افسردگی قرار دارند. احتمالاً با نفوذ ترین نظریه های روان شناختی که امروزه درباره افسردگی وجود دارد نقطه نظر شناختی است اساس این نظریه ها این اندیشه است که یک تجربه معین ممکن است روی دو فرد متفاوت تأثیر بسیار متفاوتی بگذارد. قسمتی از این اختلاف ممکن است به دلیل نحوه تفکر آنها درباره آن حادثه باشد و دیگر این که تا چه اندازه شناخت درباره آن دارند.

نظریه های روانشناسی افسردگی
به این مقاله امتیاز دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *