ریشهها و اصول بنیادین تئوری انتخاب
نگاهی به زندگی و آثار ویلیام گلسر
ویلیام گلسر از آن دسته متفکرانی بود که نظریهاش ریشه در تجربهی بالینی و مشاهدهی مستقیم انسانها داشت. او در مسیر حرفهای خود با بیماران، نوجوانان، خانوادهها، معلمان و مدیران کار کرد و از دل این تجربهها به این نتیجه رسید که بسیاری از مشکلات انسانی را نمیتوان صرفاً با برچسبهای تشخیصی یا درمانهای مبتنی بر کنترل بیرونی حل کرد.
گلسر تحصیلات خود را در دانشگاه کیس وسترن و UCLA گذراند و در دهههای بعد، با نگارش کتابهای متعدد، ایدههای خود را گسترش داد. از آثار مهم او میتوان به کتابهای مرتبط با Reality Therapy و Choice Theory اشاره کرد. او همچنین با توسعهی مدلهای آموزشی و مدیریتی مبتنی بر انتخاب، دامنهی تأثیر خود را از رواندرمانی فراتر برد و به حوزههای آموزش، خانواده و سازمان وارد کرد.
یکی از ویژگیهای مهم اندیشهی گلسر این بود که او انسان را موجودی دارای توان انتخاب میدانست. از نظر او، حتی در شرایط دشوار نیز انسان میتواند دربارهی نحوهی واکنش خود تصمیم بگیرد. همین باور، اساس نگاه مسئولیتمحور او به رشد روانی و تغییر رفتاری را تشکیل میدهد.
انقلاب در روانشناسی: چرا (نظریههای سنتی کنترل) کافی نیستند؟
گلسر در برابر دیدگاههای سنتی روانپزشکی و روانشناسی که بر «کنترل بیرونی» استوار بودند، موضع انتقادی داشت. در این دیدگاههای سنتی، رفتار فرد اغلب بهعنوان چیزی تلقی میشود که باید از بیرون اصلاح، سرکوب یا مدیریت شود؛ از طریق تنبیه، پاداش، اجبار یا برچسبگذاری. گلسر معتقد بود این شیوهها نهتنها به تغییر پایدار منجر نمیشوند، بلکه اغلب روابط انسانی را تخریب میکنند.
به باور او، رفتار انسان زمانی پایداراً تغییر میکند که فرد احساس کند نیازهایش به شیوهای مؤثرتر و مسئولانهتر برآورده میشوند. بنابراین، به جای پرسش از اینکه «چطور میتوان فرد را کنترل کرد؟»، باید پرسید:
«فرد چه نیازی دارد و چگونه میتواند آن را به شیوهای سالمتر ارضا کند؟»
این تغییر زاویهی دید، یک تحول اساسی در روانشناسی ایجاد کرد. در واقع، تئوری انتخاب بر این فرض استوار است که انسانها بیشتر از آنکه قربانی نیروهای بیرونی باشند، عاملانی هستند که در چارچوب نیازها، ادراکها و روابط خود انتخاب میکنند.
مفهوم نیازهای اساسی پنجگانه

در قلب تئوری انتخاب، پنج نیاز بنیادین انسان قرار دارد. گلسر معتقد بود همهی انسانها این نیازها را دارند، اما شدت و اولویت آنها در افراد مختلف متفاوت است.
1. بقاء
نیاز به بقاء شامل نیازهای زیستی و پایهای مانند خوراک، آب، خواب، امنیت جسمی و سلامت است. این نیاز، بنیادیترین سطح انگیزش انسان را تشکیل میدهد. هرچند در جوامع مدرن، بقاء فقط به زندهماندن فیزیکی محدود نمیشود، اما همچنان یکی از نخستین محرکهای رفتار انسان است.
2. عشق و تعلق
این نیاز به ارتباط، پذیرش، صمیمیت، دوستی و احساس تعلق به دیگران مربوط میشود. انسان موجودی اجتماعی است و بدون رابطهی معنادار با دیگران، احساس تنهایی و نارضایتی میکند. از دید گلسر، بسیاری از مشکلات رفتاری ریشه در ناکامی در ارضای این نیاز دارد.
3. قدرت
نیاز به قدرت در تئوری انتخاب به معنای سلطهجویی صرف نیست، بلکه به احساس ارزشمندی، موفقیت، تأثیرگذاری، توانمندی و شایستگی اشاره دارد. فرد میخواهد احساس کند که میتواند مؤثر باشد، دیده شود و در زندگی خود نقشی معنادار ایفا کند.
4. آزادی
آزادی یعنی امکان انتخاب، استقلال، خودمختاری و رهایی از محدودیتهای افراطی. انسانها نیاز دارند که در تصمیمهای خود نقش داشته باشند و احساس نکنند کاملاً تحت کنترل بیرونی هستند.
5. تفریح
تفریح به لذت، بازی، خلاقیت، شوخطبعی، و یادگیری از طریق تجربهی خوشایند اشاره دارد. گلسر این نیاز را جدی میدانست، زیرا معتقد بود یادگیری و رشد روانی بدون لذت و نشاط دشوار میشود.
از دید تئوری انتخاب، رفتار هر فرد تلاشی است برای ارضای این پنج نیاز؛ اما تفاوت اصلی انسانها در ترتیب اولویت این نیازها و شیوهی برآوردهکردن آنهاست.
دنیای کیفی: نقشه شخصی ما برای رضایت
یکی از مفاهیم مهم در نظریه گلسر، «دنیای کیفی» است. دنیای کیفی مجموعهای از تصاویر، خاطرات، افراد، باورها، اشیا و تجربیاتی است که برای هر فرد ارزشمند و مطلوباند. به بیان ساده، دنیای کیفی همان «نقشهی ذهنیِ آن چیزی است که برای ما خوب، مهم و رضایتبخش محسوب میشود».
هر فرد دنیای کیفی منحصربهفردی دارد. برای یک نفر، محبت و صمیمیت در مرکز این دنیا قرار دارد؛ برای فردی دیگر، موفقیت شغلی یا آزادی شخصی. رفتار ما تا حد زیادی در جهت نزدیک شدن به آنچه در دنیای کیفیمان قرار دارد، شکل میگیرد. اگر فاصله میان واقعیت زندگی و دنیای کیفی فرد زیاد شود، احساس نارضایتی، تعارض و فشار روانی افزایش مییابد.
سیستم کنترل کل وجود: چگونه نیازهایمان را ارضا میکنیم
گلسر برای توضیح رفتار انسان از مفهوم «رفتار کلی» یا Total Behavior استفاده میکند. بر اساس این دیدگاه، هر رفتار انسانی از چهار جزء تشکیل میشود:
- عمل
- فکر
- احساس
- فیزیولوژی
در این مدل، گلسر تأکید میکند که ما بیش از آنکه بتوانیم احساسات یا واکنشهای بدنی خود را مستقیماً کنترل کنیم، میتوانیم عمل و فکر خود را انتخاب و مدیریت کنیم. همین انتخابها بهتدریج بر احساسات و فیزیولوژی اثر میگذارند. این نگاه، مسئولیتپذیری فردی را در کانون تغییر قرار میدهد.
به همین دلیل، در تئوری انتخاب، تغییر واقعی از سطح رفتار و انتخاب آغاز میشود. اگر فردی بتواند رفتارهای مؤثرتر و واقعبینانهتری برگزیند، بهتدریج احساسات و وضعیت درونی او نیز تغییر خواهد کرد.
ابزاری برای خودشناسی – تست نیازهای اساسی گلسر
معرفی تست نیازهای اساسی گلسر
تست نیازهای اساسی گلسر ابزاری است برای سنجش اینکه کدامیک از پنج نیاز بنیادی انسان در یک فرد از اهمیت بیشتری برخوردار است. این تست به افراد کمک میکند بفهمند چه چیزی بیش از همه بر انگیزش، رضایت، انتخابها و حتی تعارضهای آنها اثر میگذارد.
در برخی منابع، این آزمون با عنوان Basic Needs Test یا آزمون سنجش نیازهای اساسی شناخته میشود. هدف آن نه تشخیص بالینی، بلکه خودشناسی و افزایش آگاهی نسبت به الگوهای انگیزشی فرد است. افراد با پاسخدادن به این آزمون میتوانند اولویت نسبی نیازهای خود را بشناسند و بر اساس آن، رفتار و روابط خود را بهتر درک کنند.
هدف و کاربرد این تست در سنجش اولویت نیازهای پنجگانه
پایهی اصلی این آزمون بر این فرض استوار است که هر فرد، پنج نیاز اساسی را بهطور مشترک دارد؛ اما شدت هر نیاز در او متفاوت است. برای مثال، ممکن است در فردی نیاز به عشق و تعلق بسیار قوی باشد، در حالی که در فرد دیگر آزادی یا قدرت در اولویت بالاتری قرار گیرد.
شناخت این اولویتها کمک میکند بفهمیم چرا برخی افراد:
- در روابط عاطفی بسیار حساساند،
- برخی دیگر استقلالطلبترند،
- بعضی افراد به شدت به موفقیت و تأیید بیرونی نیاز دارند،
- و گروهی نیز بیش از همه به آرامش، سرگرمی یا امنیت اهمیت میدهند.
این آگاهی، هم در خودفهمی و هم در فهم دیگران نقش اساسی دارد.
چگونه از نتایج تست برای درک بهتر خود و دیگران استفاده کنیم؟
کاربرد اصلی این تست در سه سطح قابلبررسی است:
1. خودشناسی
فرد میتواند بفهمد چه چیزهایی واقعاً برای او مهماند، چرا از برخی موقعیتها رضایت دارد و چرا در برخی روابط دچار تنش میشود.
2. بهبود روابط
وقتی بدانیم نیازهای اصلی خود و دیگران چیست، بهتر میتوانیم تعارضها را مدیریت کنیم. بسیاری از اختلافها نه از «نیت بد»، بلکه از تفاوت در اولویت نیازها ناشی میشوند.
3. تصمیمگیری آگاهانه
شناخت نیازهای اساسی به ما کمک میکند انتخابهایی کنیم که با ساختار انگیزشی ما سازگارتر باشند؛ چه در انتخاب شغل، چه در روابط، و چه در سبک زندگی.
پیادهسازی تئوری انتخاب در زندگی روزمره
تئوری انتخاب صرفاً یک چارچوب نظری برای توضیح رفتار انسان نیست، بلکه رویکردی کاربردی برای بهبود کیفیت زندگی، روابط و تصمیمگیریهاست. گلسر بر این باور بود که بسیاری از مشکلات انسانی زمانی کاهش مییابند که افراد یاد بگیرند بهجای تمرکز بر کنترل دیگران، بر انتخابهای خود، مسئولیتپذیری شخصی و ایجاد رابطههای معنادار تمرکز کنند. از این رو، تئوری انتخاب در حوزههای گوناگون زندگی روزمره، از روابط شخصی گرفته تا آموزش، کار و درمان، کاربردهای گستردهای پیدا کرده است.
کاربرد در روابط شخصی
ایجاد روابط سالمتر با درک نیازهای طرفین
یکی از مهمترین کاربردهای تئوری انتخاب در روابط بینفردی است. از دید گلسر، رابطهی سالم رابطهای است که در آن هر دو طرف احساس کنند نیازهای بنیادینشان، بهویژه نیاز به عشق و تعلق، تا حدی پاسخ داده میشود. بسیاری از تعارضهای زناشویی، خانوادگی و دوستانه زمانی تشدید میشوند که افراد تلاش میکنند دیگری را تغییر دهند، کنترل کنند یا مطابق خواستههای خود شکل دهند.
در مقابل، تئوری انتخاب پیشنهاد میکند که بهجای کنترل، باید بر گفتوگو، همدلی، درک نیازها و انتخاب رفتارهای مسئولانه تأکید شود. وقتی هر فرد بداند که رفتار طرف مقابل نیز تلاشی برای ارضای نیازهای اوست، احتمال قضاوت، سرزنش و واکنشهای تدافعی کاهش مییابد. به این ترتیب، رابطه از میدان کشمکش قدرت به فضایی برای فهم متقابل تبدیل میشود.
مدیریت تعارضها بر اساس تئوری انتخاب
در چارچوب تئوری انتخاب، تعارض معمولاً زمانی رخ میدهد که دو نفر برای ارضای نیازهای خود از روشهای ناسازگار استفاده کنند. برای مثال، یک نفر برای رسیدن به تعلق بیشتر به کنترل یا وابستگی روی میآورد، در حالی که طرف دیگر برای حفظ آزادی خود فاصله میگیرد. این دو الگو ممکن است یکدیگر را تشدید کنند و تعارض ایجاد شود.
گلسر پیشنهاد میکند در چنین موقعیتهایی، بهجای تمرکز بر گذشته یا مقصر دانستن طرف مقابل، باید به این پرسشها توجه کرد:
- اکنون چه میخواهیم؟
- نیاز هر یک از ما چیست؟
- چگونه میتوانیم به شیوهای مؤثرتر و کمتنشتر به آن نیازها پاسخ دهیم؟
این نگاه به افراد کمک میکند از چرخهی سرزنش بیرون بیایند و به سمت حل مسئله حرکت کنند. در عمل، این رویکرد نیازمند مهارتهایی مانند گوشدادن فعال، بیان صریح خواستهها، مذاکره، و پذیرش مسئولیت رفتار شخصی است.
کاربرد در آموزش و پرورش
ایجاد محیطهای یادگیری انگیزشی
یکی از حوزههایی که تئوری انتخاب در آن تأثیر قابلتوجهی داشته، آموزش و مدرسه است. گلسر معتقد بود که بسیاری از مشکلات تحصیلی دانشآموزان، از جمله بیانگیزگی، پرخاشگری، عدم تمرکز یا افت تحصیلی، زمانی کاهش مییابد که محیط آموزشی بتواند نیازهای روانی آنان را بهدرستی در نظر بگیرد.
در این رویکرد، یادگیری زمانی مؤثرتر است که دانشآموز احساس کند:
- دیده میشود،
- به او احترام گذاشته میشود،
- در فرایند یادگیری حق انتخاب دارد،
- و فعالیتهای درسی برای او معنا و جذابیت دارند.
به همین دلیل، معلمان و مربیان میتوانند با استفاده از اصول تئوری انتخاب، فضایی ایجاد کنند که در آن یادگیری مبتنی بر اجبار و ترس نباشد، بلکه بر انگیزش درونی و مشارکت فعال استوار باشد.
نقش معلم در پاسخگویی به نیازهای دانشآموزان
در چارچوب تئوری انتخاب، نقش معلم فقط انتقالدهندهی اطلاعات نیست، بلکه تسهیلگر رابطهی یادگیری است. معلم مؤثر کسی است که بتواند نیازهای دانشآموزان به تعلق، قدرت، آزادی و تفریح را بهگونهای سالم در فرایند آموزش در نظر بگیرد.
برای مثال:
- دادن حق انتخاب در پروژهها یا روش انجام تکلیف، نیاز به آزادی را پاسخ میدهد.
- بازخورد مثبت و فرصت نشاندادن توانمندی، نیاز به قدرت را برآورده میکند.
- فعالیتهای گروهی و مشارکتی، نیاز به تعلق را تقویت میکنند.
- استفاده از روشهای خلاقانه و جذاب، نیاز به تفریح و لذت از یادگیری را افزایش میدهد.
از دید گلسر، مدرسهای موفقتر است که در آن رابطهی معلم و دانشآموز بر اساس احترام، اعتماد و همکاری شکل بگیرد، نه صرفاً کنترل و تنبیه.
کاربرد در محیط کار
رهبری مؤثر و ایجاد تیمهای همدل
تئوری انتخاب در محیطهای سازمانی نیز کاربرد چشمگیری دارد. در مدلهای سنتی مدیریت، اغلب بر دستور، نظارت سختگیرانه، پاداش و تنبیه تأکید میشود. اما در رویکرد گلسر، رهبری مؤثر بر پایهی اعتماد، مشارکت، مسئولیتپذیری و رابطهی انسانی شکل میگیرد.
رهبرانی که با الهام از تئوری انتخاب عمل میکنند، میکوشند به اعضای تیم کمک کنند تا احساس کنند:
- کارشان معنا دارد،
- نظرشان شنیده میشود،
- برای مهارتها و تواناییهایشان ارزش قائلاند،
- و در تصمیمگیریها سهم دارند.
چنین فضایی معمولاً به انسجام بیشتر تیم، کاهش تعارضهای فرساینده و افزایش انگیزهی درونی منجر میشود. در این دیدگاه، مدیر بهجای «کنترلکنندهی رفتار کارکنان»، به «تسهیلگر عملکرد مؤثر» تبدیل میشود.
افزایش رضایت و تعهد شغلی
یکی از پیامدهای مهم بهکارگیری اصول تئوری انتخاب در محیط کار، افزایش رضایت شغلی است. زمانی که نیازهای روانی کارکنان تا حدی برآورده شود، آنها احساس تعهد بیشتری نسبت به سازمان پیدا میکنند. در مقابل، محیطهای کاریای که بر کنترل افراطی، بیاعتمادی و محدودیت شدید استوارند، معمولاً باعث کاهش انگیزه، خستگی روانی و فاصله گرفتن کارکنان از اهداف سازمان میشوند.
از منظر تئوری انتخاب، کارکنان نیز مانند سایر انسانها در تلاشاند تا نیازهای خود را برآورده کنند. اگر سازمان بتواند فرصت رشد، احترام، آزادی نسبی و احساس تعلق را فراهم کند، احتمال همکاری مؤثر و پایدار بیشتر خواهد شد.
کاربرد در مشاوره: واقعیت درمانی
فرایند کمک به مراجع برای ارضای نیازهایش به شیوهای مؤثرتر
رواندرمانی واقعیت، شکل بالینی و کاربردی تئوری انتخاب است. در این رویکرد، درمانگر تلاش نمیکند مراجع را صرفاً تحلیل کند یا رفتار او را از بیرون کنترل نماید؛ بلکه کمک میکند تا فرد بفهمد چه میخواهد، اکنون چه میکند، و چگونه میتواند به شکل مؤثرتری به نیازهایش پاسخ دهد.
درمانگر بر حال و آینده تمرکز دارد و معمولاً از گذشته بهعنوان تنها علت مشکلات استفاده نمیکند. بهجای آن، بر این پرسشها تأکید میشود:
- اکنون چه رفتاری داری؟
- آیا رفتار فعلی تو را به خواستههایت نزدیک میکند؟
- چه انتخاب دیگری میتوانی داشته باشی؟
- مسئولیت تو در این موقعیت چیست؟
این فرایند باعث میشود مراجع بهتدریج به نقش فعال خود در تغییر آگاه شود.
ابزارهای عملی مبتنی بر تئوری انتخاب
در مشاوره مبتنی بر تئوری انتخاب، از ابزارهای متعددی استفاده میشود که هدف همهی آنها افزایش خودآگاهی و مسئولیتپذیری است. از مهمترین این ابزارها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- تعیین خواستهها و نیازها: مشخص کردن اینکه فرد واقعاً چه میخواهد.
- بررسی رفتار فعلی: تحلیل اینکه اکنون چه میکند و این رفتار تا چه حد مؤثر است.
- ارزیابی کارآمدی رفتار: بررسی اینکه آیا رفتار کنونی او را به خواستههایش نزدیک میکند یا دور.
- برنامهریزی برای انتخابهای تازه: کمک به مراجع برای طراحی رفتارهای جدید و قابل اجرا.
- تعهد به عمل: تأکید بر مسئولیت فرد در اجرای تغییرات.
از این طریق، درمان بهجای تمرکز بر گذشته و برچسبها، به فرایندی فعال برای حل مسئله و تغییر رفتار تبدیل میشود.
فراتر از تئوری – چالشها و چشماندازها
نقدها و برداشتهای نادرست از تئوری انتخاب
با وجود کاربردهای گسترده، تئوری انتخاب نیز مانند هر نظریهی دیگری با نقدها و سوءبرداشتهایی مواجه شده است. یکی از مهمترین نقدها این است که برخی افراد، تأکید گلسر بر «انتخاب» و «مسئولیت فردی» را بهگونهای تفسیر میکنند که گویی او نقش عوامل زیستی، اجتماعی و فرهنگی را نادیده میگیرد. در حالی که هدف نظریه، انکار تأثیر شرایط بیرونی نیست، بلکه تأکید بر این است که انسان در برابر شرایط، صرفاً واکنشپذیر نیست و توان انتخاب دارد.
سوءبرداشت دیگر این است که برخی تصور میکنند تئوری انتخاب به معنای نادیده گرفتن هیجانها یا سادهسازی مشکلات روانی است. حال آنکه این نظریه احساسات را انکار نمیکند، بلکه آنها را بخشی از رفتار کلی انسان میداند و بر این نکته تأکید میکند که تغییر پایدار از مسیر رفتار و انتخاب آگاهانه میگذرد.
مقایسه تطبیقی با رویکردهای دیگر
تئوری انتخاب در مقایسه با رویکردهای مبتنی بر کنترل بیرونی، تفاوتهای مهمی دارد. در رویکردهای سنتی، تغییر معمولاً از طریق اقتدار، تنبیه، پاداش یا فشار بیرونی دنبال میشود. اما در تئوری انتخاب، تغییر زمانی پایدار خواهد بود که فرد احساس کند نیازهایش را میتواند به روش مؤثرتری برآورده کند.
در مقایسه با برخی رویکردهای درمانی که بر گذشته، تعارضهای ناهشیار یا ساختارهای مرضی تأکید دارند، تئوری انتخاب بیشتر بر زمان حال، مسئولیت فردی، کیفیت روابط و حل مسئله تمرکز دارد. همین ویژگی آن را برای استفاده در محیطهای آموزشی، مشاورهای و سازمانی بسیار مناسب کرده است.
مسئولیتپذیری در تئوری انتخاب: درک عمیقتر
یکی از مهمترین مفاهیم در اندیشهی گلسر، مسئولیتپذیری است؛ اما این مسئولیتپذیری به معنای سرزنش خود یا نادیده گرفتن رنج نیست. بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که هر فرد، دستکم در سطح انتخاب رفتار خود، نقش فعالی دارد. انسان مسئول آن است که بررسی کند آیا انتخابهایش او را به خواستههایش نزدیک میکنند یا خیر.
این نگاه، هم آزادیبخش است و هم چالشبرانگیز. آزادیبخش است، چون فرد را از نقش قربانی مطلق خارج میکند؛ و چالشبرانگیز است، چون از او میخواهد بهجای توجیه یا فرافکنی، با واقعیت رفتار خود روبهرو شود.
چشمانداز آینده و پتانسیل تئوری انتخاب
با توجه به رشد نیازهای روانی در جهان امروز، تئوری انتخاب همچنان ظرفیت بالایی برای توسعه و کاربرد دارد. در فضای آموزشی، سازمانی و درمانی معاصر، که افراد بیش از پیش با استرس، تنهایی، فرسودگی و بحران معنا مواجهاند، رویکردهای مبتنی بر رابطه، انتخاب و مسئولیت میتوانند بسیار کارآمد باشند.
همچنین، امکان تلفیق اصول تئوری انتخاب با حوزههایی مانند کوچینگ، آموزش مهارتهای زندگی، مشاورهی مدرسه و توسعهی فردی، چشماندازهای تازهای پیش روی این نظریه قرار میدهد. به نظر میرسد آیندهی تئوری انتخاب در گرو آن است که همچنان با زبان ساده، کاربردی و انسانمحور، نیازهای واقعی افراد را در مرکز توجه نگه دارد.
نتیجهگیری
خلاصهای از نکات کلیدی و کاربردی
تئوری انتخاب ویلیام گلسر یکی از رویکردهای تأثیرگذار در فهم رفتار انسان است که بر نیازهای اساسی، انتخابهای فردی، مسئولیتپذیری و کیفیت روابط تأکید دارد. این نظریه نشان میدهد که بسیاری از رفتارهای انسان تلاشی برای ارضای پنج نیاز بنیادین ــ بقاء، عشق و تعلق، قدرت، آزادی و تفریح ــ هستند.
مفاهیم مهمی مانند دنیای کیفی و رفتار کلی به ما کمک میکنند بفهمیم چگونه تصویر ذهنی ما از رضایت، رفتارمان را شکل میدهد و چگونه میتوان با تغییر فکر و عمل، به احساسات و وضعیت روانی سالمتری دست یافت. همچنین، تست نیازهای اساسی ابزاری کاربردی برای شناخت الگوهای انگیزشی فرد و درک بهتر خود و دیگران است.
دعوت به تمرین و بهکارگیری اصول تئوری انتخاب در زندگی
ارزش اصلی تئوری انتخاب در کاربرد آن در زندگی روزمره است. اگر افراد یاد بگیرند بهجای کنترل دیگران، بر روابط مؤثر، احترام متقابل، انتخابهای آگاهانه و مسئولیت شخصی تمرکز کنند، بسیاری از تعارضها و ناکامیها کاهش خواهد یافت. این نظریه از ما دعوت میکند که بهجای سرزنش بیرونی، به نقش خود در ساختن زندگیمان توجه کنیم و انتخابهایی انجام دهیم که ما را به نیازها و اهداف واقعیمان نزدیکتر میسازند.



